جستجو

Mar 8, 2013

آینده وانتخابات ونزوئلاوسخنرانی معاون هوگوچاوز و همدردی سیاسی احمدی نژاد در سوگواری مرگ چاوز

گفت‌وگوی «برهان» با محقق مرکز تحقیقات جهانی شدن مونترآل؛
(داوری گفتگوی زیر را به عهده ی خوانندگان گرامی می نهم!) 

همه‌ی احتمالات درباره‌ی ونزوئلای بدون چاوز!
روسیه و چین بر چاوز به عنوان یک فرد یا بازیگر سیاسی٬ سرمایه‌گذاری نکرده‌اند، بلکه بر ونزوئلا به عنوان یک دولت٬ سرمایه‌گذاری کرده‌اند. در طرف دیگر ماجرا، ایران و کوبا قرار دارند که با ونزوئلا روابط کشور با حکومت یا حتی کشور با چاوز برقرار کرده‌اند...




به دنبال درگذشت هوگو چاوز، رئیس‌جمهور سوسیالیست ونزوئلا، که در میان کشورهای آمریکای لاتین به عنوان رهبری ضدامپریالیست شهره است، طبق قانون اساسی، تا زمان برگزاری انتخابات، می‌بایست رئیس مجلس ونزوئلا مسئولیت‌های چاوز را بر عهده داشته باشد؛ اگرچه «الیاس خائوآ»، وزیر امور خارجه‌ی این کشور، اعلام کرد «نیکولاس مادورو»، معاون هوگو چاوز، به عنوان رئیس‌جمهور موقت، تا برگزاری انتخابات، به انجام وظیفه خواهد پرداخت. اگر چاوز می‌توانست برای دوره‌ی جدید سوگند یاد کند، این احتمال وجود داشت که نیکولاس مادورو که معاون وی و فردی مورد وثوق برای او بود، تا پایان این دوره‌ی ریاست‌ جمهوری، جانشین وی گردد؛ اما به دلیل فوت چاوز پیش از ادای سوگند، دیگر چنین احتمالی وجود ندارد.

کفیل رئیس‌جمهور چاوز، که در مدت بیماری رئیس‌جمهور ونزوئلا به مدت چند ماه امور کشور را در دست داشت، سعی کرد خود را فردی علاقه‌مند و پایبند به آرمان‌های چاوز نشان دهد. او در حالی قدرت را در کشور در دست داشت و اکنون به عنوان کاندیدای بالقوه برای احراز پست ریاست‌ جمهوری مطرح است که در برابر وی رقبای قدرتمندی چون «انریکه کاپریلِس» وجود دارد.

کاپریلِس که طرفدار بهبود روابط با ایالات متحده است و رقیب دیروز چاوز در انتخابات ریاست جمهوری بود، در حال حاضر به عنوان رقیب جدی مادورو مطرح است. در چنین شرایطی، پرسش‌های زیادی درباره‌ی آینده‌ی ونزوئلای بدون چاوز مطرح می‌شود. آیا مردم ونزوئلا و جانشینان او راهی را که وی طی کرده است، ادامه خواهند داد و دیگر اینکه تحولات آینده‌ی ونزوئلا، روابط این کشور را با سایر کشورهای جهان به چه سمت‌وسویی هدایت خواهد کرد. 



برای پاسخ به این پرسش‌ها، برهان پیش از این، گفت‌وگویی با مهدی داریوش ناظم‌الرعایا، تحلیل‌گر ایرانی‌ـ‌کانادایی مسائل بین‌الملل، انجام داده بود که امروز به مناسبت درگذشت چاوز بازنشر می‌گردد. مهدی داریوش ناظم‌الرعایا نویسنده‌ی مقالات متعددی در زمینه‌ی مسائل بین‌الملل است. مقالات او در مورد موضوعاتی چون روابط بین‌الملل و نظام جهان به بیش از 25 زبان دنیا از جمله آلمانی، ایتالیایی، عربی، چینی، اسپانیایی، روسی، ترکی، ژاپنی و پرتغالی ترجمه شده است. کتاب «جهانی شدن ناتو» با مقدمه‌ای که توسط دنیس جیهالیدی، معاون سابق دبیرکل سازمان ملل متحد، نوشته شده است، یکی از آخرین آثار منتشرشده از سوی این نویسنده است. وی هم‌اکنون محقق مرکز تحقیقات جهانی شدن در مونترال است.



 حال که هوگو چاوز درگذشته آیا به لحاظ سیاسی و قانونی نیاز به برگزاری انتخابات مجدد در ونزوئلا می‌باشد، یا اینکه معاون ایشان می‌تواند تا پایان این دوره‌ی ریاست‌جمهوری جانشین وی شود؟

از سال 2011 تا کنون، ایالات متحده مشتاقانه بر سلامت جسمی چاوز نظارت داشته است، چرا که شخصیت چاوز برای حفظ چشم‌انداز سیاسی ونزوئلا مسئله‌ای اساسی و مهم است. نیکولاس مادورو از هر نظر و به طور همه‌جانبه به شدت به هوگو چاوز وفادار است؛ به همین دلیل است که وی در اکتبر 2012 از سوی چاوز به عنوان معاون اجرایی رئیس‌جمهور کشور برگزیده شد. در واقع چاوز، مادورو را برای به دست گرفتن قدرت در شرایط اضطراری ناشی از مرگ خود آماده کرده است. اگر رئیس‌جمهور چاوز فوت می‌کرد، در حالی که مادورو همچنان در پست وزیر امور خارجه خدمت می‌نمود یا اگر چاوز وی را علناً در هشتم دسامبر 2012 به عنوان جانشین سیاسی ​​خود معرفی نمی‌کرد، مادورو هرگز نمی‌توانست رهبر ونزوئلا شود.


نیکولاس مادورو شایدیک چاویست (گروه مدافع چاوز) وفادار باشد، ولی کاندیداهایی وجود دارند که نسبت به وی به مراتب قدرتمندتر و از لحاظ سیاسی سلطه‌جوتر هستند. رافائل رامیرز، وزیر سابق انرژی و مدیرعامل شرکت ملی نفت ونزوئلا و دیوسدادو کابلو، سخنگوی مجمع ملی ونزوئلا، دو نامزد اصلی برای این پست هستند. با این حال، گمان می‌کنم تصمیم قطعی اتخاذ شده و در حال حاضر، هر کس که در کاراکاس است می‌داند که نیکولاس مادورو در رده‌ی بعدی رهبری سیاسی ونزوئلا قرار دارد.

بدترین حالت این است که او، پس از به حکومت رسیدن، همان تحولاتی را در ونزوئلا به ارمغان آوَرَد که سادات پس از جانشینی بر جمال عبدالناصر به مصر آورد. بعید نیست تغییرات مشابه نیز در ونزوئلا اتفاق بیفتد، زیرا ایدئولوژی‌های چاوز به طور کامل یا به درستی نهادینه نشده است.


در ماده‌ی 233 قانون اساسی ونزوئلا، که در سال 1999 نگاشته شده، بیان شده است در صورتی که فردی به تازگی به عنوان رئیس‌جمهور منتخب برگزیده شده باشد، اما مراسم تحلیف خود را از سوی مجلس شورای ملی و دادگاه عالی عدالت به انجام نرسانده و به عنوان رئیس‌جمهور نیز خدمت نکند و فوت کند؛ سخنگوی مجلس شورای ملی ونزوئلا به عنوان رئیس‌جمهور موقت کشور منتصب می‌شود. معاون اجرایی رئیس‌جمهور در صورتی به عنوان رئیس‌جمهور موقت منتصب می‌شود که رئیس‌جمهور منتخب یا رئیس‌جمهور وقت فوت کند. در هر دو مورد، قانون اساسی ونزوئلا از نظر قانونی، بر اساس ماده‌ی 233، حکم می‌کند که انتخابات جدید ریاست‌جمهوری طی 30 روز برگزار شود.

سوگند خوردن نیکلاس مادورُ برای ۳۰ روز ریاست جمهوری موقّت

 اگر رئیس‌جمهور پس از گذراندن 4 سال ریاست‌جمهوری خود فوت کند یا رد صلاحیت شود، بر اساس ماده‌ی 233، معاون اجرایی وی به عنوان رئیس‌جمهور جدید به مدت 2 سالِ باقی‌مانده از مدت 6 سال ریاست‌جمهوری خدمت خواهد کرد؛ ولی بر اساس ماده‌ی 234، در صورتی که رئیس‌جمهور نتواند به طور موقت خدمت کند، معاون اجرایی رئیس‌جمهور بایستی کشور را به مدت یک دوره‌ی 90 روزه اداره کند. لازم به ذکر است این دوره می‌تواند از سوی مجلس شورای ملی تمدید شود و مشمول یک دوره‌ی 90 روزه‌ی دیگر نیز شود. سپس رأی مجلس باید در مجلس شورای ملی گرفته شود تا در خصوص اینکه آیا رئیس‌جمهور به طور دائمی قادر به انجام وظایف خود هست یا خیر تصمیم‌گیری شود.
رئیس پارلمان ونزوئلا در حکومت ریاست جمهوری هوگوچاوز

چنانچه نیکولاس مادورو جانشین چاوز گردد، آیا وی متعهد به سیاست‌های چپ‌گرایانه، سوسیالیستی و ضدامپریالیستی چاوز می‌ماند؟

سؤال بسیار مهمی مطرح کردید، چرا که این مسئله همان موضوعی است که دولت آمریکا توجه خود را بر آن معطوف کرده است. استدلال شده است که مادورو عملگراست. بعضی‌ها می‌ترسند او تبدیل به لولا داسیلوا در برزیل شود؛ یعنی فردی که به ظاهر سوسیالیست است، ولی در عمل نئولیبرال و پیرو سیاست اجتماعی و اقتصادی. به جز کوبا، ذهنیت دولت‌های متحد چاوز در آمریکای لاتین این است که آن‌ها به شرکت‌های خارجی وابسته هستند تا وارد کشور شوند و با روش‌های استثماری خود به تولید زیرساخت‌ها و توسعه‌ی صنعتی بپردازند و این با ایدئولوژی‌ای که همیشه موعظه می‌کنند متناقض است.


همه‌ی این کشورها، از جمله ونزوئلا، درجات مختلفی از سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی را به کار می‌برند که به طور مداوم آن‌ها را در معرض تهدید تغییر رژیم یا از طریق رأی‌گیری یا از طریق کودتاهای تحت حمایت غرب قرار می‌دهد. به همین دلیل است که نخبگان تجاری طرفدار آمریکا در تمام این کشورها همچنان بازیگران مهمی به شمار می‌آیند و باعث ایجاد نفاق در سر تا سر دولت‌های آمریکای لاتین می‌شوند.


در خصوص اینکه نیکولاس مادورو برای ایجاد روابط حسنه و تنش‌زدایی با آمریکایی‌ها اقدامی انجام خواهد داد یا خیر شک و تردید وجود دارد. بدترین حالت این است که او، پس از به حکومت رسیدن، همان تحولاتی را در ونزوئلا به ارمغان آورد که سادات پس از جانشینی بر جمال عبدالناصر به مصر آورد. هنگامی که سادات در دوران ریاست‌جمهوری جمال عبدالناصر معاون رئیس‌جمهور مصر شد، هیچ‌کس حتی تصورش را نیز نمی‌کرد که تحت حکومت وی (پس از مرگ عبدالناصر) چنین تحولات چشمگیری در مصر ایجاد شود. وی با آمریکا و غرب علیه اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق تجدید رابطه کرد و در این دوره بود که قاهره با اسرائیل صلح نمود. بعید نیست تغییرات مشابه نیز در ونزوئلا اتفاق افتد، زیرا ایدئولوژی‌های چاوز به طور کامل یا به درستی نهادینه نشده است. باید درک کنیم که به دلیل وجود فضای مطلوب سیاسی در ونزوئلا به سوی چپ‌گرایی و سوسیالیستی، بسیاری از مردم در جامعه‌ی ونزوئلا به منظور ارتقا یا نفع شخصی خود مانند چپ‌گرایان یا سوسیالیست‌ها عمل می‌کنند (خود را چپ‌گرا یا سوسیالیست جا می‌زنند) و این در حالی است که هیچ تعهدی به ایدئولوژی‌های چاوز ندارند.  



علاوه بر این، افرادی وجود دارند که به تئوری بدون عمل آلوده شده‌اند؛ این بدان معناست که این افراد بسیاری از چیزهایی را که حمایت یا حتی موعظه می‌کنند، درک نمی‌کنند. در واقع، کارهای آن‌ها بر عکس و اعمالشان در حال تبدیل به تئوری است.


چاوز همواره تلاش کرده است یک رهبر خوب باشد و اقدام به انجام اموری کرده که باور دارد به نفع جامعه‌ی ونزوئلاست. متأسفم که این را می‌گویم، ولی آنچه در ونزوئلا توسعه یافته و شکل گرفته ایجاد مکتب فکری و بت شخصیتی چاوزی است.


بسیاری از مردم در تشکیلات سیاسی همواره بر سر مسائلی که بر ضد چاوز به عنوان نیروی متحد و رهبر سیاسی قدرتمند باشد مبارزه می‌کنند. علاوه بر این، فساد زیادی در ونزوئلا وجود دارد و این کشور یک حکومت بسیار آشفته دارد.


قراردادهای دولتی یا امور عام‌‌المنفعه‌ در ونزوئلا روانه‌ی شرکت‌های نخبگان و گروه‌هایی می‌شود که از تغییر رژیم حمایت می‌کنند یا کسانی که با چاوز و دولت او مخالف هستند. مقامات ونزوئلا در مورد انقلاب و مکتب مساوات بشر سخن می‌گویند و سپس به گران‌قیمت‌ترین رستوران‌های شهر می‌روند و پول مردم ونزوئلا را با ولخرجی‌های خود تلف می‌کنند. مطمئن باشید که بسیاری از این افراد فقط می‌خواهند این نوع از سبک زندگی را برای خود حفظ کنند و در صورتی که به هر دلیلی شرایط تغییر کند، تعلقات و تعهدات این افراد نیز در راستای این شرایط تغییر خواهد نمود.


شاید بیانات من برای برخی از محافل و گروه‌های موجود در ونزوئلا به عنوان توهین تلقی شود، اما اگر بخواهیم به درک صحیحی از شرایط موجود برسیم، باید صادق و روراست باشیم. سؤالی که اینجا مطرح است در مورد تعهد مادورو به ایدئولوژی چاوز نیست، بلکه در خصوص تعهدات تشکیلات و گروه‌های سیاسی است.


چنانچه بر طبق قانون نیاز به برگزاری انتخابات مجدد در ونزوئلا باشد، شما آرایش نیروها و تمایلات مردم در ونزوئلا را چگونه پیش‌بینی می‌کنید؟

اگر انتخابات جدید برگزار شود، اظهار نظر در خصوص متحد ماندن ائتلاف احزاب سیاسی دوره‌ی چاوز دشوار است. حزب چاوز، یعنی حزب سوسیالیست متحده‌ی ونزوئلا، احتمالاً به جناح‌هایی که از آن شکل گرفته یا به شاخه‌های متعدد دیگر تقسیم می‌شود. حزب سوسیالیست متحده حزبی نسبتاً جوان است و در سال 2007 تأسیس شده است؛ یعنی پس از این که چاوز خواست احزاب سوسیالیست در ونزوئلا، که به احزاب کوچک‌تر تقسیم شده‌اند، متحد شوند تا به جای مبارزه با یکدیگر تلاش کنند از تبدیل شدن به طعمه برای احزاب مخالف جلوگیری کنند. کلیه‌ی شاخه‌های حزب سوسیالیست متحده‌ی چاوز و ائتلاف آن با حزب وطن و حزب جامعه یا هر گونه رقابت‌های داخلی قدرت بین آن‌ها برای هر دو انتخابات آینده‌ی ریاست‌جمهوری و پارلمانی در ونزوئلا فاجعه‌آمیز خواهد بود. احزاب مخالف در انتخابات ریاست‌جمهوری یا مجلس خیلی هم بازنده نبوده‌اند. چاوز در انتخابات 2012 ریاست‌جمهوری حدود 55٪ از آرا را به دست آورد، در حالی که رقیب وی با اختلاف اندکی، یعنی 44.3٪ آرا، رقابت را به او واگذار کرد. حزب سوسیالیست متحده‌ی چاوز برنده‌ی 48.3٪ از آرا در انتخابات پارلمانی سال 2010 شد، در حالی که حزب مخالف 47.2٪ از آرا را به خود اختصاص داد. 


اگر چاوز فوت کند، هرگز مخالفان ایالات متحده و متحدان آن در آمریکای لاتین و کارائیب از بین نخواهند رفت. هرگز فراموش نکنید که نباید پایه‌ی مخالفت را در شخصیت یک فرد قرار داد. مخالفت باید در جامعه کشت و ترویج شود؛ به طوری که سیاست‌ها بدون اینکه به یک فرد یا تعدادی از افراد وابسته باشند، ادامه‌دار هستند.


البته متحدان چاوز نیز حدود 4 درصد از آرا را به خود اختصاص دادند که به میزان قدرت وی اضافه می‌کند. اختلاف آرای بین حزب سوسیالیست متحده و حزب اپوزیسیون متحده 1.1٪ بود. فراموش نکنیم که چاوز و حزب او در صورتی که حوزه‌های انتخاباتی به طور عادلانه تقسیم می‌شدند، ممکن بود در انتخابات شورای ملی یا حتی انتخابات سال 2010 بازنده می‌شدند. به طور خلاصه، می‌توان گفت که اگر احزاب چپ‌گرا در ونزوئلا تقسیم شوند؛ وارد مبارزه‌ی قدرت می‌شوند و این بی‌شک باخت آن‌ها را در برابر حزب اپوزیسیون متحده‌ی انریکه کاپریلس رقم خواهد زد.


در صورت روی کار آمدن انریکه کاپریلِس، شما آینده‌ی روابط ونزوئلا را با سایر کشورهای جهان چگونه ارزیابی می‌کنید؟

روس‌ها و چینی‌ها برای حفظ روابط غیرسیاسی خود با ونزوئلا تلاش زیادی کرده‌اند؛ یعنی روابط آن‌ها با ونزوئلا ارتباط بسیار کمی به سیاست دارد؛ به طوری که هر تحول سیاسی، که در ونزوئلا بعد از هوگو چاوز رخ دهد، تأثیری در حفظ منافع مسکو و پکن در ونزوئلا نخواهد داشت. روسیه و چین بر چاوز به عنوان یک فرد یا بازیگر سیاسی سرمایه‌گذاری نکرده‌اند، بلکه بر ونزوئلا به عنوان یک دولت سرمایه‌گذاری کرده‌اند. آن‌ها تلاش کرده‌اند با ونزوئلا رابطه‌ی کشور با کشور برقرار کنند نه رابطه‌ی کشور با حکومت. در طرف دیگر ماجرا، ایران و کوبا قرار دارند که با ونزوئلا روابط کشور با حکومت یا حتی کشور با چاوز برقرار کرده‌اند، این رابطه‌ی محکمی نیست.


منافع ایران و کوبا در صورتی که مادورو اقدام به برقراری روابط حسنه با واشنگتن کند یا حزب اپوزیسیون متحده تحت رهبری انریکه کاپریلس برنده شود، به خطر خواهد افتاد. بدترین سناریو پیروزی کاپریلس است؛ چرا که در این شرایط کوبا یارانه‌های انرژی خود را از دست خواهد داد و ایران یک متحد خوب در نیم‌کره غربی را. با نگاهی به آینده، می‌توان فهمید که چرا چاوز برای حفظ وحدت در میان حامیان خود و برای به حداقل رساندن احتمال کشمکش سیاسی قدرت در میان معاونان سیاسی خود تلاش کرده است. اگرچه کو با روابط بسیار نزدیک فرهنگی با ونزوئلا دارد و یک کشور اسپانیایی زبان است، ولی ایدئولوژی سیاسی و وضعیت اقتصادی این کشور انعطاف‌پذیری این کشور را در مقایسه با چین یا روسیه کاهش داده است. با این حال، ایران می‌تواند روابط خود را با ونزوئلا اصلاح و آن را به رابطه‌ی کشور با کشور تبدیل کند.


فقدان رهبری چون چاوز چه تأثیری بر پیگیری سیاست‌های ضدامپریالیستی در میان کشورهای آمریکای لاتین خواهد گذاشت؟

مشاهده کرده‌ایم که کوبا در برابر ایالات متحده و ساندینیست‌ها در مقابل نیکاراگوئه مقاومت کردند و توانستند باقی بمانند. اگر چاوز فوت کند، هرگز مخالفان ایالات متحده و متحدان آن در آمریکای لاتین و کارائیب از بین نخواهند رفت. هرگز فراموش نکنید که نباید پایه‌ی مخالفت را در شخصیت یک فرد قرار داد.


مخالفت باید در جامعه کشت و ترویج شود؛ به طوری که سیاست‌ها بدون اینکه به یک فرد یا تعدادی از افراد وابسته باشند، ادامه‌دار هستند. از آنجا که سیاست در ونزوئلا بر مبنای هوگو چاوز بنا شده است، هنگامی که وی صحنه‌ی سیاست را ترک کند، معادله‌ی منطقه‌ای وی متأثر خواهد شد (به هم خواهد خورد). ونزوئلا زمینه‌ی ایجاد سازمانی را تشکیل خواهد داد که نامش را بلوک بولیواری گذاشته‌ام.


این کشور در مرکزیت بلوک بولیواری قرار گرفته است و در شرایطی که ونزوئلا مدار سیاسی خود را تغییر دهد، به سختی می‌توان گفت که کشورهایی مانند کوبا، نیکاراگوئه، بولیوی و اکوادور تا چه میزانی می‌توانند همکاری مؤثر و کارآمد با هم علیه ایالات متحده داشته باشند.

شما چه راهکارهایی برای اصلاح روابط تهران‌ـ‌کاراکاس بر مبنای روابط کشور‌ـ‌کشور، مانند آنچه اشاره کردید، پیشنهاد می‌کنید؟

پاسخ به این سؤال بسیار دشوار است. برای اینکه ایران ماهیت روابط دوجانبه‌ی خود با ونزوئلا را تغییر دهد و به نوع کشور با کشور تبدیل کند، ابتدا باید استراتژی و چشم‌انداز حکومت ایران تغییر کند. فکر می‌کنم کاری که ایران در قبال لبنان و در تلاش برای ایجاد روابط با جوامع و بخش‌های سیاسی مختلف انجام داده است، می‌تواند به عنوان الگویی برای نوع ارتباط ایران با ونزوئلا نیز در نظر گرفته شود.


بخش‌های مختلفی از جمعیت ونزوئلا، از جمله کسانی که در خارج از پایگاه پشتیبانی چاوز هستند، باید در موقعیتی قرار گیرند که منافع مستقیمی در حفظ روابط صحیح و خوب با ایران متوجه آن‌ها گردد. یک راه برای انجام این کار ایجاد روابط خصوصی تجاری بین دو کشور است که در تضاد با پروژه‌های دولتی است. قرابت و روابط فرهنگی مسائل بسیار مهمی به شمار می‌آیند. اگر اشتباه نکنم، ایران قصد دارد دانشگاه‌های ایرانی در خارج از کشور راه‌اندازی کند. اگر این دانشگاه‌ها با مدیریت ایران و با بودجه‌ی مستقل ونزوئلا راه‌اندازی شوند، ونزوئلا یک نامزد بسیار عالی بدین منظور خواهد بود.


علاوه بر این اجتماع بزرگی از مردم ونزوئلا، که از مخالفان خاورمیانه هستند، وجود دارند که ایران باید روابط خود با آنان را تقویت کند. فکر می‌کنم بهترین راه انجام مطالعات مختلف و متعدد در مورد این موضوع از سوی گروهی از محققان ایرانی و گروه‌های مختلطی ازمحققان ونزوئلا و ایران می‌باشد.  



برداشتی از سایت برهان
ویرایش و گردآوری و ویرایش: بهکام بختیاری 
۱۹ اسفندماه ۲۵۷۱ ایرانی






تعدادی نگاره های مختلف از جمله مراسم تشییع هوگو چاوز با حضور بیش از ۴۰ هیئت فرهنگی- سیاسی از کشورهای گوناگون و ۳۵ رئیس جمهور از گشورهای آمریکای جنوبی و اسپانیا و ایران و غیره؛ ولی از شرکت بلند پایگان اکثرکشورهای غربی در این مراسم خبری نبود!






همدردی سیاسی رئیس جمهوری اسلامی ایران با مادر زنده یاد! چاوز٬ رئیس جمهور اسبق ونزوئلا و آموزگاراسبق رئیس جمهورنظام بحرانساز کنونی ایران
۱۹ اسفند ۱۳۹۱ یزدگردی




























Mar 5, 2013

خطاب به ایرانیان: به جزیره ی ابو موسی سفر نکنید



به جزیره ی ابو موسی سفر نکنید! 


ایرانیان گرامی٬ گفتار پایین را جدّی بگیریم!نوش دارو پس از مرگ سهراب نشده٬ خدای ناکرده همانند جریان بحرین در مسئله ی انحام شده قرار نگیریم!  

 

۶ وزیر خارجه جنوب خلیج پارس نزد آمریکا عزیزند و خطاب به نمایندگان مجلس ایران: به ابوموسی سفر نکنید:وزیران خارجه ۶ کشور عضو شورای همکاری خلیج فارس از اعضای کمیسیون سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی خواستند به جزیره ابوموسی سفر نکنند. به گزارش سایت عصر ایران به نقل از خبرگزاری رسمی عربستان سعودی ـ واس، وزیران خارجه شورای همکاری خلیج فارس پریروز یکشنبه در نشستی در ریاض با صدور بیانیه ای ادعاهای تکراری ”اشغال جزایر سه گانه ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک توسط ایران” را مطرح کردند. شرکت کنندگان در این نشست که به ریاست عبدالله بن زاید آل نهیان وزیر خارجه امارات در ریاض برگزار شد همچنین مدعی حق امارات برای حاکمیت بر جزایر سه گانه و آب های منطقه ای و فضای هوایی آن ها به عنوان بخش جدایی ناپذیر خاک امارات شدند. 


۶ کشور جنوبی خلیج فارس یعنی کویت، عربستان سعودی، امارات، بحرین، قطر و عمان، اعضای شورای همکاری خلیج فارس را تشکیل می دهند. در این بیانیه اضافه شده است: «از اینکه تماس ها با ایران درباره جزایر سه گانه هیچ نتیجه مثبتی در زمینه حل مسئله جزایر سه گانه در بر نداشته است اظهار تاسف می کنیم». وزیران خارجه شورای همکاری خلیج فارس همچنین از ایران خواستند به تلاش های امارات برای حل این مسئله از طریق مذاکرات مستقیم یا مراجعه به دادگاه بین المللی پاسخ بدهد. این وزیران خارجه همچنین قصد اعضای کمیته امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس ایران برای سفر به جزیره ابوموسی و بازدید از این جزیره را محکوم و اعلام کردند: «این اقدام به معنی نقض حاکمیت امارات بر سرزمین خود است و با تلاش ها و اقدامات انجام شده برای ایجاد راه حل مسالمت آمیز برای مسئله جزایر سه گانه، تطابق ندارد».


وزیران خارجه ۶ کشور جنوب خلیج فارس از اعضای کمیته سیاست خارجی مجلس ایران نیز خواستند تا ”این سفر را انجام ندهند و به چنین اقدامات تحریک آمیزی دست نزنند”. وزیران خارجه شورای همکاری در بخش دیگری از بیانیه خود مدعی شدند جمهوری اسلامی ایران در تاسیس، برنامه ریزی، حمایت مالی و آموزشی از گروه های تروریستی فعال علیه بحرین دخالت دارد. در این بیانیه اضافه شده است: «از عدم پیشرفت در مذاکرات اخیر ایران و گروه ۱+۵ در آلماتی قزاقستان و عدم پاسخگویی ایران به تلاش های دیپلماتیک برای حل مسئله هسته ای اش، اظهار تاسف می کنیم». همزمان، ”خالد بن احمد آل خلیفه” وزیر خارجه بحرین نیز در نشست وزیران خارجه شورای همکاری در ریاض از کشورهای جنوب خلیج فارس خواست ”در مقابل دخالت های ایران در امور داخلی خود، یک صف واحد تشکیل دهند و متحد بشوند”.  


برگرفته شده از : 
http://www.asriran.com/fa/news/260885/6-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF
پاینده ایران 
بهکام بختیاری 
پانزدهم اسفندماه ۲۵۷۱ ایرانی

Feb 12, 2013

خمینی دروغ گفت، شاه اشتباه کرد، انقلاب شد! گفتگویی اندیشمندانه

داوری با شما٬ خواننده گرامی!
گزارش: 

دکترعباس میلانی در گفتگو با خبرگزار روز آنلاین: 

عباس میلانی، مورخ واستاد و مدیر برنامه مطالعات ایران در دانشگاه استنفورد، در سالگرد ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، در گفت‌و‌گو با "روز" به دلایل وقوع انقلابی می‌پردازد که به ۲۵۰۰ سال پادشاهی در ایران خاتمه داد. میلانی معتقد است که اشتباهات شاه و دروغ‌های آیت الله خمینی در کنار پاره‌ای مسائل دیگر در وقوع انقلاب ۱۳۵۷ نقش اساسی داشتند. دکتر عباس میلانی، نویسنده برخی از مهمترین کتاب های تاریخ معاصر ایران مانند "معمای هویدا" و "تجدد و تجددستیزی در ایران" است. میلانی همچنین نویسنده کتاب "شاه" است که به بررسی زندگی خصوصی و سیاسی محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه ایران می پردازد. گفت و گوی "روز" با دکتر عباس میلانی را می خوانید. 

آیا تفاهمی بر روی "انقلاب" نامیدن وقایعی که به سرنگونی نظام پادشاهی در ایران و روی کار آمدن جمهوری اسلامی منجر شد وجود دارد؟ بعضا این وقایع با عناوینی مانند "کودتا" هم تعبیر و گفته می شود که عدم حمایت ارتش و غرب، بخصوص آمریکا از شاه منجر به سقوط حکومت پهلوی شد. کدام یک از این تعابیر بیشتر صحت دارد؟  

به گمان من بر اساس داده ها و اسناد موجود، هیچ کدام از این تعابیر به طور کامل بیانگر آنچه اتفاق افتاد نیست. در عین حال هر کدام از این تعابیر بخشی از واقعیت را در بر می گیرد. بدون شک بر اساس اسناد موجود می شود گفت که با دخالت مستقیم آمریکا، ارتش تصمیم گرفت که با نیروهای طرفدار آیت الله خمینی کنار بیاید. این در نتیجه مذاکراتی بود که خود آیت الله خمینی در پاریس با آمریکایی ها و طرفدارانش در تهران شامل اعضای جبهه ملی، نهضت آزادی و دیگر مخالفان شاه با سفارت آمریکا داشتند. آنها از اکتبر و نوامبر ۱۹۷۸ به این نتیجه رسیدند که شاه دیگر نمی تواند در ایران بماند و بر همین اساس تصمیم گرفتند ارتش را متقاعد کنند که به نفع شاه کودتا نکند و در خیابان ها نماند.

ولی در عین حال یک حرکت وسیع توده ای هم که به گفته یکی از مورخان حتی از انقلاب اکتبر شوروی هم درصد بیشتری داشت، در جریان بود. اما آیا الزاما باید از آن حرکت توده ای، ولایت فقیه در می آمد؟ اینجا است که باید گفت نه! کودتا بعد از پیروزی مردم توسط روحانیون برای تسخیر قدرت و حذف متحدانشان صورت گرفت. 

پس اینکه گفته می شود این جمهوری اسلامی و عملکردش همان چیزی هست که محصول طبیعی انقلاب اسلامی می بود، صحت ندارد؟ 

آنچه آقای خمینی در پاریس در جلوت به مردم ایران و در خلوت به آمریکایی ها و غربی ها می گفت این بود که حکومت آینده ایران یک حکومت جمهوری متعارف دموکراتیک خواهد بود. همین آقای حبیبی که اخیرا فوت کردند قانون اساسی‌ای که نوشتند، برگرفته و متاثر از قانون اساسی جمهوری پنجم فرانسه بود و در آن یک کلمه درباره انحصار قدرت در دست روحانیون نبود، حاکمیت مردم به رسمیت شناخته شده بود و قرار بود یک حکومت دموکراتیک برخاسته از رای مردم و پاسخگو به رای مردم بر سر کار بیاید. اما وقتی که آقای خمینی به تهران آمد خلف وعده کرد، زیر آن قول و قرارها زد و اول حکومت ولایت فقیه را سر کار آورد و بعدا هم، قبل از فوت، زمینه حاکمیت ولایت مطلقه فقیه را فراهم آورد که هیچ ربطی به خواست های قبل از ۱۹۷۸ به مردم نداشت.

اگر قبل از نوامبر ۱۹۷۸ آقای خمینی می آمد به مردم می گفت ما حکومتی در ایران ایجاد خواهیم کرد که حکومت خدا است و یک نفر در آن حرف آخر را می زند و این حرف باید در همه مسائل فصل الخطاب باشد، حتما ایشان به رهبری و انقلاب به پیروزی نمی رسید.  

به نقش آمریکا در مهار ارتش و جلوگیری از کودتا به نفع شاه اشاره کردید. برخی از مورخان و تحلیلگران هم می گویند فشار دولت آمریکا به شاه به بهانه هایی مانند رعایت حقوق بشر بود که به تسریع روند انقلاب منجر شد. این در حالی است که انقلابیون اعم از مسلمان و چپ، دولت وقت آمریکا به ریاست جمهوری کارتر را یکی از اصلی ترین پشتیبانان شاه و حتی از اوامر و عوامل اصلی سرکوب مردم معرفی می کنند. بالاخره نقش آمریکا در آن هنگام چه بود؟ 


من فکر می کنم هیچ کدام این موارد به طور کامل صحت ندارد. اگر شما به اسناد منتشر شده نگاه کنید، آمریکا قبل و بخصوص پس ازسال ۵۳، تقریبا به طور دائم، ‌گاه در پشت پرده و‌گاه در پیش پرده به شاه می‌گوید که باید فضای باز سیاسی ایجاد بکند، با نیروهای طبقه متوسط آشتی و آن‌ها را درگیر مسائل کشور کند. در آستانه روی کار آمدن امینی، فشار اصلی و پشت پرده آمریکا به شاه این بود که باید جبهه ملی روی کار بیاید. اما به غیر از خلیل ملکی بقیه اعضای جبهه ملی نپذیرفتند که یا با امینی دولت ائتلافی تشکیل بدهند یا خودشان دولت را به دست بگیرند.


تن‌ها دورانی که آمریکایی‌ها به شاه فشار نمی‌آوردند و به او هشدار نمی‌دادند که اگر فضا را باز نکند و قدرت را با طبقه متوسط تقسیم نکند آن را از دست خواهد داد، دوران نیکسون است. در آن دوران به دلایل متعدد آمریکا این فشار را کم کرد اما در بقیه ادوار، حتی در دوران آیزنهاور یعنی مثلا ۱۹۵۸ آمریکایی‌ها پیش بینی می‌کنند که انقلاب در ایران غیر قابل اجتناب است. من این موارد را با اسناد خود آمریکایی‌ها در کتاب "شاه" نوشته‌ام. آن‌ها می‌گویند اگر شاه تغییر اساسی و فضای باز ایجاد نکند سرنگون می‌شود. کما اینکه در ۱۹۵۸ آمریکایی ها از کودتای تیمسار قرنی که بعدا اولین رئیس ستاد ارتش آقای خمینی شد، عملا حمایت کردند. او می خواست کودتا کند، امینی را نخست وزیر و خودش را وزیر کشور کند و شاه در عمل به یک شاه مشروطه تبدیل بشود.

اینکه آمریکایی ها فقط مدافع سرکوب بودند حرف هایی است که حزب توده و پس از آن طرفداران نیروهای چپ و بعد از انقلاب هم خمینی و طرفدارانش بیان می کنند و واقعا بر پایه اسناد نیست.

درست است که ساواک با کمک آمریکا، انگلیس و اسرائیل ایجاد شد و بازجویانش را اینها آموزش می دادند اما در عین حال در پشت پرده به شاه می گفتند این راهی که تو می روی به انقلاب خواهد انجامید.

در مورد نکته دوم من فکر می کنم شکی نیست که تاکید کارتر بر رعایت حقوق بشر کمک کرد نیروهایی که یا سرکوب شده بودند یا حاشیه نشین و مرعوب، به تدریج وارد معرکه شوند و شروع کردند به نامه نوشتن. آقای حاج سیدجوادی، بختیار، صدیقی و دیگران. کم کم جرقه های اول زده شد. اما به گمان من آنچه به انقلاب انجامید، صحبت های کارتر نبود. نارضایتی طبقه تکنوکرات و متوسط و بعد طبقه کارگربود؛طبقه ای که با اینکه وضعش بسیار از گذشته بهتر شده بود اما انتظارش هم بر اساس سخنان شاه خیلی بیشتر شده بود. شاه مرتب می گفت من وضع شما را بهتر می کنم و شما را به سطح آلمان می رسانم.

با اینکه خانواده های تازه از روستا به شهر آمده، بسیار بهتر از قبل زندگی می کردند، با اینکه زندگیشان از نسل قبلی بهتر بود، با اینکه تولید ناخالص ایران سالی ۲۰ درصد رشد می کرد، اما انتظار مردم این بود که ژاپن و آلمان بشوند.

ترکیب این مسائل حرکت وسیعی به وجود آورد و اینجاست که شخصیت شاه نقش مهمی بازی می کند. شاه رهبر خوبی در دوران بحران نبود. هر وقت رژیم شاه به بحران دچار شد، تصمیم گیری برای او دشوار بود و اغلب تصمیم هایی که می گرفت، اگر خودش می گرفت، الزاما درست نبود و اگر تحت فشار و نفوذ آمریکا و اسرائیل تصمیم می گرفت نادرست بود.

شما اگر از ۵۶ به بعد نگاه کنید در هر مقطعی تقریبا بد‌ترین تصمیم ممکن را شاه گرفته؛ برای اینکه در شرایط بحرانی خیلی زود روحیه خود را از دست می‌داد و آنچه بخشی از شخصیتش بود، به لحاظ بیماری سرطان و دارویی‌هایی که مصرف می‌کرد، تشدید می‌شد. بی‌تصمیمی، واهمه، دیر و عجولانه عمل کردن شاه هر روز امکان مهار بحران را دشوار‌تر کرده بود.

در مقابل اینهایی که می‌گویند همه چیز زیر سر آمریکا است، فقط باید تصور کرد شاه در ۱۹۷۵، وقتی در اوج قدرت بود، به جای حزب رستاخیز مثلا دولت حتی امینی را سر کار می آورد، نه حتی صدیقی. آیا امکانش بود آقای خمینی دو سال بعد رهبر حرکت دموکراتیک مردم ایران بشود؟ من فکر نمی کنم. 

تفاوت ها و تشابه های شاه و آیت الله خمینی چه بود؟

اولا فکر می کنم یکی از مهمترین وجوه تفاوت هایشان این بود که آقای خمینی هم مصمم بود و هم به نظرات خودش به طور شگفت انگیزی باور داشت. فکر می کرد واقعا هیچ کسی به اندازه او عقلش به مسائل نمی رسد و در هر مسئله ای هر حکمی که می کرد با یک یقین ترس آوری (به گمان من) به آن اعتقاد داشت. ولی شاه تنها زمانی که در اوج قدرت بود چنین ایمانی داشت اما به محض بحرانی شدن اوضاع دچار تزلزل و تردید و میل به گریز می شد. 

آیا این حرف بدان معنا است که اگر شاه مثلا از سال ۱۳۴۲ خشونت را به میزان کافی در برخورد با مخالفانش به کار می برد، ممکن بود بتواند مانع روند انقلاب بشود؟

من طرفدار خشونت نیستم و اتفاقا فکر می کنم راه حل شاه خشونت نبود. راه حل شاه مصالحه بود. شاه در 53 با مهدی سمیعی برای شش ماه مذاکره می کند تا یک حزب درست و حسابی جدی از آدم های صالح خوشنام در مملکت درست بکنند و آنها وارد عرصه سیاست بشوند ولی می بینید که در همین مذاکرات هم شاه در یک جایی می ترسد که سر نخ را ول کند. می ترسید که اگر امور از دستش رها بشود و یک حزب سیاسی قدرتمند ایجاد شود، بلایی شبیه به تجربه مصدق سرش بیاید. ولی اگر در ۵۴ یا ۵۵ حاضر به مصالحه می شد، من فکر می کنم راه های دیگری برای جامعه ایران وجود می داشت. ایران حتما می توانست الان کشوری مانند کره جنوبی یا تایوان، یک کشور صنعتی قدرتمند با طبقه متوسط قوی، کارآفرین و بورژوای توانمند باشد. 
اما شاه در آن هنگام تقریبا به تمام نیروی های سیاسی کشور بی اعتماد بود. او باید در آن هنگام دقیقا با چه کسی مصالحه می کرد؟ 
هم با طبقه تکنوکرات و متوسط و هم با طبقه سرمایه دار. شما اگر سخنرانی قاسم لاجوری سناتور در سنا در سال ۱۹۷۵ را بخوانید، می‌بینید که حتی لاجوردی‌ها که در آن زمان ۶۰۰ میلیون دلار در ایران سرمایه گذاری کرده بودند، به زبان بی زبانی می گویند که نمی شود مملکت را این طور اداره کرد. حتی طبقه سرمایه دار بخش خصوصی امکان اینکه نظرات خود را به طور جدی بیان کند نداشت. طبقه متوسط امکان تشکل نداشت. حتی طبقه تکنوکرات وابسته به شاه چنین امکانی نداشت.

خاطرات پرویز ثابتی علیرغم تمام گرفتاری هایی که دارد و به رغم انکار عجیبش درباره اینکه شکنجه در ایران نبود (در حالی که اظهر من الشمس است که بود) نکته عجیبی دارد. می گوید منی که رئیس اداره سوم ساواک بودم جرئت نداشتم از بعضی کمبودها به شاه گزارش بدهم، شاه عصبانی می شد. اگر این فضاها باز بود، اگر طبقه سرمایه دار ایران یک تشکل مستقل داشت... طبقه سرمایه دار ایران وقتی موج انقلاب بلند شد، برای دفاع از منافع خودش چکار کرد؟ هیچ. برای اینکه تشکل نداشت. چرا تشکل نداشت؟ برای اینکه رژیم اجازه نمی داد.

من پس از اینکه آن سخنرانی شگفت انگیز سناتور لاجوردی را خواندم با او صحبت کردم و پرسیدم آیا کسی بعد از سخنرانی از شما پرسید که چکار باید کرد؟ جواب داد نه یک نفراز دربار نه از ساواک نه از دولت و نه از هیچ جای دیگر هیچ توجهی به آن حرف نکرد. 
این فقدان تشکیلات در طبقه متوسط و سرمایه دار ایران بیش از همه به نفع چه کسانی تمام شد؟ 
همه این نیروها از تشکل منع شدند، تنها یک نیرو بود که در آن هنگام در مملکت آزاد بود که تشکل داشته باشد آن هم مذهبی ها بودند که می توانستند در هر محله ای مسجد بسازند. اینها تنها نیروی سیاسی در ایران بودند که حق داشتند مدارس خودشان را داشته باشند. هیچ نیروی دیگری در ایران حق نداشت مدارس خصوصی خودش را داشته باشد که در آن درس های اختصاصی و شرعیات خودش را آموزش ببیند. این مدارسی مانند رفاه و علوی و دیگران که مذهبی ها درست کرده بودند برای این بود که کادرهای خودشان را تربیت کنند. تنها مجله هایی که در آن وقت سانسور نمی شد، مجله های مذهبی طرفداران آیت الله شریعتمداری و خمینی بود که آزادانه در می آمدند. 
و همین ها هم بودند که توانستند در نهایت شاه را سرنگون کنند؟

دقیقا. شاه امکان تشکل را از همه گرفت و به یک گروه نه تنها اجازه تشکیلات داد بلکه حتی آن را تقویت هم کرد. شاه گمان داشت که خطر اصلی برای او نیروهای چپ هستند و پادزهر چپ ها هم مذهبی ها. به همین خاطر سطح رهبری سیاسی طرفدار آیت الله خمینی را محدود کرد، او را تبعید و برخی طرفدارانش را هم زندانی کرد. اما شبکه ای که خمینی ایجاد کرده بود از موتلفه تا فدائیان اسلام، از حسینیه ها تا جلسات قرائت قرآن، همه اینها آزادانه فعالیت می کردند و مورد تشویق رژیم بودند. شما در اسناد به راحتی می توانید ببینید وقتی آمریکایی ها می فهمند شاه رفتنی است و دنبال بدیل می گشتند، به این نتیجه می رسند که تنها نیرویی که توان بسیح سراسری دارد و می تواند مملکت را یکپارچه نگه دارد، مذهبی ها هستند. اینها هم به آمریکایی ها دروغ می گفتند که ما یک حکومت دموکراتیک می خواهیم. آقای خمینی به کارتر نامه نوشت و در آن گفت شما یک ایران یکپارچه، نفت و ضد کمونیسم می خواهید که همه این کارها را ما انجام می دهیم. 
ولی آیت الله خمینی در ابتدای روی کار آمدن جمهوری اسلامی به برخی وعده های خود عمل کرد. مثلا ابتدا به قم رفت و با ریاست جمهوری روحانیون مخالفت کرد. دلیل او از این کارها چه بود؟ آیا تلاش می کرد قول هایش را محقق کند؟ 
ولی آیت الله خمینی در ابتدای روی کار آمدن جمهوری اسلامی به برخی وعده های خود عمل کرد. مثلا ابتدا به قم رفت و با ریاست جمهوری روحانیون مخالفت کرد. دلیل او از این کارها چه بود؟ آیا تلاش می کرد قول هایش را محقق کند؟ 
برای چی خمینی در ابتدا بازرگان را روی کار آورد؟ چرا اجازه داد جبهه ملی برای مدتی در کابینه بازرگان باقی بماند؟ و موارد دیگر... اینها همه بخشی از توافق ضمنی و قول هایی بود که در پاریس به آمریکایی ها داده بود
به جز طبقه متوسط و سرمایه داری که اشاره کردید، شاه برای سرنگون نشدن با کدام یک از نیروهای سیاسی آن وقت امکان همکاری داشت؟ مثلا آیا او می توانست با جبهه ملی یا حتی نهضت آزادی مصالحه ای انجام بدهد و به حکومت خودش دوام ببخشد؟
متاسفانه جبهه ملی در اوایل دهه ۱۹۶۰ این پیشنهاد را کاملا رد کرد و به نظر من یک فرصت تاریخی را از دست داد. در آن هنگام سیاست واقعی آمریکا در ارتباط با قدرت این بود که حداقل یک دولت ائتلافی با جبهه ملی سر کار بیاید.همانجاست که ملکی نامه معروفش را به مصدق می نویسد و می گوید که رهبران جبهه ملی عوام فریب نیستند بلکه فریفته عوامند. او می گوید الان که امکانش وجود دارد ما بخشی از قدرت را در اختیار بگیریم و شاه هم در موضع ضعف قرار دارد باید این کار را بکنیم.

اما جبهه ملی به جای این کار عملا در ۱۵ خرداد از آیت الله خمینی حمایت کردند که موضعش ضد آزادی زنان، ضد اصلاحات ارضی، ضد آزادی اقلیت های مذهبی و... بود. در آستانه انقلاب هم شاه از سنجابی می خواهد که دولت تشکیل دهد اما او می گوید من بدون اجازه خمینی نمی توانم این کار را بکنم. البته به شاه می گوید شما حکومت نظامی را چند ماهی نگه دارید تا اوضاع آرام شود شاید من بتوانم این کار را بکنم. بعد هم وقتی کسی از میان جبهه ملی مانند صدیقی، جرات و میهن پرستی داشت که بیاید کابینه ای تشکیل بدهد و مملکت را نجات دهد، چه کسی بیشتر از همه به او حمله کرد؟ خود جبهه ملی. جبهه ملی حتی صدیقی را اخراج کرد زیرا او می دانست که شاه باید در ایران بماند و ارتش را باید یکپارچه نگه داشت اما شاه دیگر جرات ماندن در ایران را نداشت و به ناچار با بختیار حکومت تشکیل داد که شرط او هم رفتن شاه از کشور بود.
چرا دولت بختیار نتوانست مانع پیروزی انقلابیون بشود؟ 
واضح بود که بختیار امکانی برای موفقیت ندارد. او نه جبهه ملی را داشت نه ارتش را و هوار انقلاب هم که داشت می آمد. 
همانطور که شما اشاره کردید آیت الله خمینی در اوایل دهه ۱۳۴۰ مواضعی به شدت آزادی ستیزانه و به اصطلاح متحجّرانه داشت. اما در ۱۳۵۷ و در چند ماهی که در پاریس به سر می برد، هیچ اثری از آن مواضع نبود. آقای خمینی در پاریس از یک جمهوری دموکراتیک مانند فرانسه دفاع می کرد و مدافع حقوق بشر و آزادی های زنان بود. آیا او در نزدیک به دو دهه تغییر کرده بود یا مسئله دیگری در میان بود؟ 
به قول خودش داشت تقیه و خدعه می کرد. این عین عباراتی است که خمینی در مقاطع مختلف درباره خودش به کار برد. من فکر نمی کنم آقای خمینی هیچوقت نظرش را تغییر داد. از اولین کتاب فارسیش تا آخرین کتابی که نوشت یعنی حکومت اسلامی، حرفش دائم این است که آخوندها باید حکومت را در دست بگیرند و به نام امام زمان، حکومت شریعت را بر پا کنند. او فرد بسیار سیاستمدار و زیرکی بود و در ۱۹۷۸ متوجه شد که اگر یک باره به ولایت فقیه اشاره بکند دور را از دست خواهد داد. او چطور توانست تمام طیف ها از چپ و راست و میانه را جمع بکند؟ برای اینکه متوجه شد آنها همه دموکراسی می خواهند. پس در کوتاه مدت وعده دموکراسی داد و یک حکومت نیمه جبهه ملی را هم سر کار آورد تا آمریکا و دموکرات های ایران را راضی بکند. بعد از همان روز اول اطرافیان خودش را به عنوان نماینده امام به همه وزارتخانه ها و نهادها فرستاد که قدرت واقعی در دستان آنها بود.
در آن چند ماهی که آقای خمینی در نوفل لوشاتو بود، تعدادی از روشنفکران مذهبی که در اروپا و آمریکا تدریس کرده بودند، اطراف او را پر کرده بودند. دیدگاه های این روشنفکران در حوزه های مختلف با دیدگاه های آیت الله خمینی متفاوت بود. نقش آنها در نوفل لوشاتو چه بود؟ آیا این روشنفکران متوجه نبودند که از چه کسی حمایت می کنند یا اینکه در عمل با آقای خمینی همراهی می کردند؟ 
من فکر می کنم اتفاقا کسانی که با آقای خمینی کار کرده بودند باید حتما بهتر می دانستند که او کسی نیست که نظراتش را عوض کند. او ۴۰ سال بود که نظراتش را عوض نکرده بود. خمینی هیچ کنجکاوی به جهان نداشت. این یکی دیگر از تفاوت های او با شاه بود. شاه نسبت به جهان خارج خیلی کنجکاو بود. بسیار سفر کرده بود، می خواست ببیند و بشناسد. زبان های مختلفی را آموخته بود. اما آقای خمینی در تمام مدتی که در نوفل لوشاتو بود یک بار به پاریس نرفت. او یقین مطلق داشت که دنیایی که خودش از کتاب ها و باورهایش درست کرده برایش کفایت می کند. اخبار بی بی سی و رادیو آمریکا و رادیو اسرائیل را گوش می کرد که ببیند چه خبر است و بقیه اش را خودش می ساخت.

اینکه آقای بنی صدر یا مثلا آقای قطب زاده، خمینی را در پاریس عوض کردند و او وقتی به تهران برگشت، دوباره به اصل خودش بازگشت را اصلا قبول ندارم. آقای خمینی آدم بسیار استخوان دارتر و زیرک تری از اینها بود. در واقع او بود که اینها را به بازی گرفت. خمینی بود که می دانست در آن مقطع به چنین تیپ هایی نیاز دارد تا آمریکا، فرانسه، انگلیس، ملت ایران، تکنوکرات ها، زنان و غیره را متقاعد کند که قرار نیست حکومت آخوندی، موتلفه یا فدائیان اسلام سر کار بیاید. 
در تبلیغات و بحث هایی که این روزها به مناسب سالگرد ۲۲ بهمن در فضای مجازی و خبری بود هم تبلیغات حکومتی به چشم می خورد، هم دفاعیات انقلابیونی که به قول شما بعد از انقلاب بر اثر کودتا حذف شدند و هم مطالب و نوشته های شوخی و جدی فراوانی که بیشتر توسط افراد عادی و نه چندان سیاسی نوشته می شد و مخرج مشترک تمام آنها این بود که "خدا شاه را بیامرزد و نور به قبرش ببارد" یا چنین چیزهایی. این دعاهای خیر از عملکرد آخرین شاه ایران ناشی می شود یا از عملکرد حاکمانی که بعد از او روی کار آمدند؟
هر دوی اینها. اولا شاه به مراتب بیشتر و بهتر از آنچه که مخالفینش می گفتند به ایران خدمت کرد. به نظر من شاه سربلندی ایران را می خواست ولی استبداد سیاسی در دورانی مانع از آن شد. شاه یک ایران فقیر را به مهمترین قدرت منطقه بدل کرد. مردم اینها را می خوانند و می بینند، برخی هم آن شرایط را تجربه کرده اند. طبعا آن تصویر تاریکی که رژیم فعلی و اپوزیسیون قبلی از شاه ترسیم می کرد با واقعیت همخوانی ندارد. به همین خاطر واقعیت شاه با خیال تاریک او فرق می کند. ولی در عین حال انقلاب تا حد زیادی نتیجه سیاست های شاه بود. یعنی شاه از یک طرف مملکت را توسعه داد، طبقه متوسط را قدرتمند کرد و دیگر خدماتی که انجام داد اما از طرفی دیگر در ۱۹۷۵ امر به او مشتبه شد که مملکت را یک حزبی بکند. اگر این اشتباهات و اگر آن کژتابی ها در برابر اپوزیسیون حتی وفادار به قانون اساسی مشروطه نبود، ایران می توانست راه دیگری را بیابد.

اما واقعیت این است که بخت شاه این بود که دولتی که بعد از او روی کار آمد، استبداد بسیار بیشتر و فساد و خشونتی غیر قابل قیاس با شاه را برای ایران به ارمغان آورد. اینها در یک سال به اندازه تمام 37 سال شاه آدم کشتند. از هر بابتی که نگاه کنیم اینها در برابر کارنامه شاه روسیاه هستند.

گزارشگر: آقای محمدرضا یزدان پناه
m.yazdanpanah(at)roozonline.com

با پاسداشت اندیشه ها و سپاس
۲۴ بهمن ماه ۲۵۷۱ ایرانی 
گردآوری: بهکام بختیاری 
پاینده ایران

Feb 8, 2013

در کجای دنیا رفتار «رهبران اپوزیسیون» این گونه است؟


امروز با صدای بلند اعلام می نمایم، هر کس و هر گروهی که اعلام نکند که ما سکولار ودموکرات و انحلال طلب هستیم منافعی دارد و به فکر ازادی مردم ایران نیست.

«شما و خوانندگان بدانید و تحقیق کنید که حضور همزمان همسران رفقا بیژن حکمت، بهروز خلیق، حسن زهتاب، مهدی فتاپور و محسن حیدریان در همین ماه فوریه در ایران تحقق پیدا کرده و تعدادی از آنها همین الان در ایران هستند؛ بالاخره آیا فرستادن این پنج نفر به ایران برای پیک‌نیک بوده یا این آقایان خواسته‌اند همزمان از دست همسران عزیز راحت بشوند یا در چارچوب "دیپلماسی همسران" به داخل فرستاده شده‌اند»؟
 در گذشته مقاله ایی نوشتم ،تحت عنوان اپوزیسیون واقعی باید شکل بگیرد.دلیل نوشتن  مطلب این بود، که با برخی از افراد در اپوزیسیون که صحبت می نمودم که تنها راه نجات ایران یک الترناتیو سکولار ، دموکرات و به طور مشخص و شفاف انحلال طلب است ،پاسخ روشنی از این افراد نمی گرفتم و فقط توجیه می نمودند. اما امروز به من ثابت شده است که چرا برخی انسانها به وجدان خود رجوع نمی نمایندو خون ریخته شده ،ازادی خواهان را برای منافع شخصی پایمال می نمایند.امروز با صدای بلند اعلام می نمایم، هر کس و هر گروهی که اعلام نکند که ما سکولار ودموکرات و انحلال طلب هستیم منافعی دارد و به فکر ازادی مردم ایران نیست.حکومتی توتالیتر که تمام هستی این مردم را گرفته است نه اصلاح شدنی است و نه تن به انتخابات ازاد می دهد .

این ها همه توهم سیاسی است .اما دکانداران همه جا هستند و تنها چیزی که برای انها مهم نیست، حقوق از دست رفته مردم ایران است .غیرت را از ماندلا و خواهران میرابل یاد بگیرید! وجدان را از گاندی و خانم سوچی بیاموزید! مبارزه را از ستار و باقر خان به ارث ببرید! امروز مطلبی را دیدم که سکوت اپوزیسون در قبال این مطلب خیانت به خون نداها و سهراب ها و ستار هاست . سکوت «فدائیان اکثریت» در برابر ادعای «وطن امروز» برای چیست؟ روزنامه «وطن امروز»، متعلق به مهرداد بذرباش، یکی از نزدیکان دولت احمدی‌نژاد، هفته‌ء گذشته با انتشار خبری چنين اعلام کرد که «همسران پنج تن از رهبران گروهک اکثریت و گروه‌های همسو» در ماه فوریه جاری به ایران سفر کرده و "بدون هیچ‌ مشکلی خارج‌ شده‌اند"».

این روزنامه، در یک خبرسازی آشکار، مدعی است که خبر یاد شده را نه دستگاه‌های امنیتی دولتی بلکه یکی از اعضای سازمان فدائیان اکثریت در نامه‌ای «افشاگرانه» به اطلاع این روزنامه رسانده است! روزنامه‌ی «وطن امروز» در گزارشی که تحت عنوان «دیپلماسی همسران» انتشار داد از قول عضو «افشاگر» سازمان فداییان خلق (اکثریت) پرسیده بود: «با توجه به اینکه برخی از این همسران، خود نیز عضو شورای مرکزی این گروهک هستند و به تعبیر او "معروفه"اند، چگونه وارد ایران و بدون هیچ مشکلی خارج شده‌اند؟» چه رابطه‌ای بین عضو ناراضی با روزنامه مذکور است و چرا به جای سایت‌های خبری خارج از کشور به روزنامه‌ء وابسته به دولت احمدی نژاد پناه برده سؤالی است که پاسخی به آن داده نشده است. «وطن امروز» همچنین از قول هوادار ناراضی فدائیان اکثریت نوشته بود: «شما و خوانندگان بدانید و تحقیق کنید که حضور همزمان همسران رفقا بیژن حکمت، بهروز خلیق، حسن زهتاب، مهدی فتاپور و محسن حیدریان در همین ماه فوریه در ایران تحقق پیدا کرده و تعدادی از آنها همین الان در ایران هستند؛

بالاخره آیا فرستادن این پنج نفر به ایران برای پیک‌نیک بوده یا این آقایان خواسته‌اند همزمان از دست همسران عزیز راحت بشوند یا در چارچوب "دیپلماسی همسران" به داخل فرستاده شده‌اند»؟ البته همسران یاد شده تنها کسانی نیستند که در طول سال‌های گذشته در جریان «دیپلماسی همسران» به ایران سفر کرده‌اند. گفته می‌شود همسر فرخ نگهدار نیز سفرهای متعددی به ایران داشته و به رتق و فتق امور خانواده نگهدار – انصاری پرداخته است. ...* البته پیش‌تر سهیلا وحدتی همسر رضا فانی یزدی، دیگر عضو اتحاد جمهوری‌خواهان، نیز به ایران سفر کرده و به سلامت بازگشته بود. مریم سطوت، همسر مهدی فتاپور از رهبران سازمان فدائیان خلق اکثریت، خود از بنیانگذاران و اعضای رهبری «اتحاد جمهوری‌خواهان»‌ یکی از تشکل‌های مدعی «اپوزیسیون» جمهوری اسلامی است و در رهبری سازمان فدائیان اکثریت نیز شرکت دارد.

این‌ها چیزی نیست که از چشم مسئولان امنیتی رژیم مخفی باشد. البته به این لیست می‌توان اسامی دیگری را هم افزود. در مطلب «وطن امروز» به این مساله نيز اشاره شده است. سوال اینجاست. اگر این سفر انجام شده باشد: - آیا همسران افراد یاد شده در مخالفت با جمهوری اسلامی و پیشبرد سیاست‌های سازمان‌هایی که هدایت‌شان با ایشان است جانب احتیاط را رعایت نمی‌کنند؟ آیا حواس‌شان به این نیست که به جمهوری اسلامی بر نخورد که خدای نکرده مشکلی برای همسرانشان پیش بیاورد؟ - آیا همسران یاد شده تضمینی از دستگاه امنیتی گرفته‌اند که پس از ورود به ایران دستگیر نشوند؟ - برای این سفرکرده‌ها این سوال پیش نیامده که وقتی دستگاه امنیتی و قضایی که از یک وبلاگ نویس نمی‌گذرد در ارتباط با این افراد چنین گشاده دستی به خرج می‌دهد؟‌ - چرا اعضای گروه‌های فوق در این رابطه اعتراض نمی‌کنند. -

در کجای دنیا رفتار «رهبران اپوزیسیون» این گونه است؟باز برنامه ایی از حسن داعی دیدم تحت عنوان وقتی پرده ها کنار می روند که ماهیت اصلاح طلبان را روشن می نماید .داعی میگوید: سخنرانی حقیقت جو و خوئینی در واشنگتن، نشان روشنی از ماهیت اصلاح طلبان حکومتی و تلاش آنها برای حفظ نظام است. این دو، عاجزانه از آمریکا می خواهند تا "با دادن امتیاز و تضمین امنیتی به خامنه ای، نگرانی های روحی رهبر را رفع نموده و به وی کمک کند تا بر رقبای خود پیروز شده و مطابق میل خود حکومت کند." اصلاح طلبان خارجه نشین در حالی از آمریکا تقاضای کمک رسانی به خامنه ای می کنند که طی سالیان گذشته، کمک جامعه بین المللی به مبارزات مردم ایران را دخالت در امور کشور و مضر به روند دموکراسی خواهی در ایران معرفی کرده اند.

به نظر می رسد که از نظر این جماعت، کمک رسانی آمریکا به نظام پاسدار- آخوندی حلال و پسندیده است اما کمک به مردم تحت ستم ایران، گویا دخالت امپریالیستی و تلاشی از جانب جنگ طلبان برای پیاده کردن سناریوی لیبی در کشور ماست. واقعا دردناک است ،اما باز تکرار می نمایم که مشکل ما فقط جمهوری ولایت فقیه نیست .مشکل ما خودفروختگان سیاسی هستند، که مبارزات مردم را به انحراف می کشاند و ادای اپوزیسیون را در می اورند? به اعتقاد من نگاه نداها، سهراب ها، هاله ها،ستارها و عزیزان دیگر که جانشان را فدای ازادی نمودند ، چه پیغامی برای ما داشت؟ ان نگاه ها پیغامشان سکوت نبود، ان نگاه ها پیغامشان ازادی و بر علیه حکومتی ،غیر ایرانی بود و همه این را صدا می زدند که به کدامین گناه کشته شدیم؟پیغامشان این بود که تا کی باید نظاره گر این همه جنایت باشیم?تا کی باید مبارزات خود را در دنیای مجازی ان هم در حد خبر رسانی محدود نماییم?تا چه زمانی باید توهین و حقارت را تحمل کنیم?تا کی باید بی تفاوت باشیم و برای جان انسانها ارزشی قائل نباشیم?تا چه زمانی باید خیانت ها را تحمل نمود و شاهد گندم نماهای جو فروش بود ?تا کی باید شاهد معامله گران ودکانداران سیاسی باشیم?این پیام می تواند برای خیلی از افراد و گروها و سازمانهای سیاسی باشد ،که اسم خود را اپوزیسیون گذاشته اند.به طور کلی می توان به چند دسته بندی در اپوزیسیون نماهای حکومت ولایت فقیه اشاره نمود.گروه اول :افرادی هستند که دل در گروه همین نظام دارند و موجودیت خود را در بقای این حکومت می دانند و ادای اپوزیسیون را به یدک می کشند . گروه دوم:فرصت طلبان و سود جویانی هستند، که قدرت طلبند و از هر حرکت مردمی به دنبال موج سواری برای اهداف شوم خود هستندو اساسا مردم و ازادی خواهی جزئی از برنامه ها و اهداف انها نیست.گروه سوم:چاپلوسانی هستند که به دنبال گدایی یک لقمه نان، از هر راهی برای گذران زندگی خفت بار خود هستند و حزب باد را به یدک می کشند. گروه چهارم:افرادی ورشکسته هستند که تاریخ مصرفشان به پایان رسیده ،اما هر روز سعی می نمایند با حربه ایی حرفی برای ادامه حیات خود پیدا نمایند و اساسا این گروه مخل یک اتحاد فراگیر است.گروه پنجم:مزد بگیرانی هستند که استخدام همین حکومت، برای بر هم زدن اتحادها هستند و دلخوش به این هستند که مدتی را با پول خون مردم ایران، به یک زندگی خفت بار ادامه دهند.گروه پنجم:مزدوران و خائنینی هستند که فقط به دنبال منافع خود هستند و و هر وقت لازم باشد در قبال پول و مقام به استخدام حکومت های ضد مردمی در می ایند.گروه ششم:افرادی هستند که با اپوزیسیون سازی و رسانه سازی موازی در قبال الترناتیوهای مردمی و اپوزیسیون واقعی قد علم می نمایند و اساسا به دنبال اغتشاش و گمراهی مردم هستند.گروه هفتم :افرادی هستند پوپولیست و خودخواه که فقط خودشان را قبول دارند و اساسا پلورال نیستند .این افراد با منیت ، خود محوری و باند بازی و حذف دیگران سد راه هر گونه اتحادی هستند.گروه هشتم افرادی هستند که بدون ارائه یک راهکار و مانفیست در گذشته هستند و اساسا در تاریخ درجا زده اند و بدون اشاره به گذشته اصولا هویتی ندارند.این گروه زمان حال و اینده را رها نموده و دلیلش هم این است که برای خود و همفکرانشان هیچ اینده ایی را در ایران نمی بینند. گروه نهم :افراطیونی هستند که درگیر نوع حکومت اینده هستند واساسا از انتخابات و رای مردم ترس و وحشت دارند.و ازادی و انتخابات ازاد یک ترفند سیاسی برای منافع خودشان است.اما از تن دادن به چنین گفتمانی در اینده سیا سی ایران و حاکمیت ملی وحشت دارند.گروه دهم:افرادی هستند که از گفتن انحلال و براندازی حکومت اسلامی امتناع می کنند و دنباله رو گروه اول هستند و اینگونه توجیه می نمایند، که انحلال یعنی خشونت، در صورتی که این حکومت ها هستند، که به دنبال چنین تفکری می باشند و اساسا مردم خواستار عدم خشونت می باشند.نمونه تونس که با عدم خشونت بن علی، را مجبور به ترک قدرت نمود ونمونه دیگر لیبی و عراق و هم اکنون سوریه است که به خشونت کشیده شد.تنها این حاکمان هستند که باعث نابودی خود و مردم خویش می شوند وفهم دیکتاتورها شبیه هم می باشد،که به اعتقاد من حکومت فعلی ولایت فقیه هم ،راه ء قذافی و صدام و بشار اسد را در اینده دنبال خواهد نمود.منظور این است که حاکمان مشخص می نمایند که چگونه از قدرت کنار می روند و تعیین کننده انها هستند نه مردم اما این گروه مرتب مردم را از چنین مباحثی می ترسانند که این مفهوم یعنی خشونت نه دفاع نمودن از خود و نمی گویند که این حاکمان هیچ حرف حساب و دموکراتی را نمی پذیرند. و اما گروه اخر افرادی هستند که وطن خواه و خواستار یک حکومت سکولار و دموکرات هستند و رفتن کل این حکومت را از اهداف خود می دانند .این افراد باید با یک اسیب شناسی در گفتار فوق در کمیته های مختلف با پروژه سازی به دنبال راه کار و مانفیست برای مردم ایران باشند.این گروه باید به دنبال کسانی باشند که از گروهای بالاعبور نموده و واقعا خواستار نجات مردم ایران باشند.اساسا باید راهکاری ارائه دادکه هم اعتماد مردم را جلب نمود و هم شفافیت کامل وجود داشته باشد ، که این طرح بتواند مولد حرکت مردم از گروه های مختلف باشد و با ارتباط با لایه های جامعه از جمله کارگران ، کارمندان ، نظامیان ، دانشجویان و اقامروز با صدای بلند اعلام می نمایم، هر کس و هر گروهی که اعلام نکند که ما سکولار ودموکرات و انحلال طلب هستیم منافعی دارد و به فکر ازادی مردم ایران نیست.«شما و خوانندگان بدانید و تحقیق کنید که حضور همزمان همسران رفقا بیژن حکمت، بهروز خلیق، حسن زهتاب، مهدی فتاپور و محسن حیدریان در همین ماه فوریه در ایران تحقق پیدا کرده و تعدادی از آنها همین الان در ایران هستند؛ بالاخره آیا فرستادن این پنج نفر به ایران برای پیک‌نیک بوده یا این آقایان خواسته‌اند همزمان از دست همسران عزیز راحت بشوند یا در چارچوب "دیپلماسی همسران" به داخل فرستاده شده‌اند»؟


محمد زمانی روزنامه نگار و فعال سیاسی

Jan 27, 2013

رودخانۀ كارون اهواز، پيش وپس ازانقلاب
رود کارون طولانيترين رودخانه ایران است كه قبلأيكی از پرآب ترين رودخانه های ايران بود. این رود با طول ۹۵۰ کیلومتر طولانی‌ترین رودیست که در داخل ایران قرار دارد و همچنین بخشی از آن قابل کشتیرانی است. آب آشامیدنی کلان‌شهر اهواز از رودخانه کارون تامین می‌شد.
در حاشیه این رود تمدن‌های بزرگی از ایران شکل گرفته‌است. سرچشمه شاخه‌های اصلی کارون (ارمند و بازفت) و چشمه دیمه، زردکوه بختیاری در استان چهار محال و بختیاری است ولی شاخه‌های فرعی آن از کوه‌های مختلف سرچشمه می‌گیرند مانند خرسان از دنا در استان کهگیلویه و بویراحمد و دز از ارتفاعات لرستان. این رود، پس از عبور از مناطق کوهستانی و پر پیچ و خم، در منطقه‌ای به نام گتوند وارد دشت خوزستان می‌شود. رود کارون در شمال شوشتر به دو شاخه تقسیم می‌شود که در جنوب شوشتر به یکدیگر متصل می‌شوند. مهم‌ترین شاخهٔ فرعی کارون، رود دز است که در شمال اهواز به کارون ملحق می‌شود. رود کارون در مرز ایران و عراق، به اروندرود پیوسته و روانه خلیج فارس می‌شود.


به شهري رفتم كه كارون را در آغوشش كشيده‌است: اهواز. از عكس‌هاي چشم‌نواز كارون كه در كتاب‌ها ديده بودم، اثري نيافتم. از خيلي چيزهاي ديگرهم نشاني نديدم.
كارون ديگر كارون سابق نيست. نه از ماهي‌ها خبري هست و نه از پرندگان و نه از خروش آبش. حتا ديگر مردمانش هم بادي در سينه‌شان نمي‌اندازند تا بگويند: ما بچۀ كارون هستيم.
اما كارون همچنان خبرساز مانده‌است. خبرهايي كه جنس‌شان از نوعي ديگر است: "انحراف آب كارون يك جنايت تاريخي‌‌ست"، "لايروبي كارون ضروري است"، "فاضلاب شهري همچنان بيشترين آلايندۀ كارون است".
اما كارون همچنان خبرساز مانده‌است. خبرهايي كه جنس‌شان از نوعي ديگر است: "انحراف آب كارون يك جنايت تاريخي‌‌ست"، "لايروبي كارون ضروري است"، "فاضلاب شهري همچنان بيشترين آلايندۀ كارون است"...
اين‌كه چه بر كارون گذشته‌است كه او را به اغما فرو برده‌، پرسشي بود كه به دنبال پاسخش بودم. حمادي، عضو شوراي اسلامي شهر اهواز، از بي‌انصافي‌ها و اجحافي كه در حق كارون كرده‌اند، سخن مي‌گويد: "آب كارون را با هزينه‌هاي هنگفت به استان‌هاي يزد واصفهان انتقال دادند و امروز كه تنها قطره‌اي را كه از كارون باقي مانده‌است، به عنوان نفس‌هاي آخر مي‌خواهند به قم ببرند و از كارون يك سراب و توهم براي مردمش باقي بگذارند." ...

 
حال وروز تالابهای اطراف رودخانه  هم دراین فیلم  دیدنیست!